محمد باقر شريعتى سبزوارى
146
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
« كمتر كلى » به « كلى وسيعتر » نيست ، زيرا آن چيزى كه ذهن را در مسائل رياضى ملزم به قبول مىكند صرفاً برهان رياضى است و بالضروره هيچ برهان رياضى اختصاص به مورد معيّن ندارد و اگر مورد معيّن مثلًا مثلث ABC را مورد اعمال برهان رياضى قرار مىدهيم ، صرفاً براى تفهيم و روشن ساختن مفاد برهان بر ذهن است و لهذا اگر ذهن بتواند مفاد يك برهان رياضى را بدون مراجعه به مورد خاص تصور كند ، فوراً ملزم به قبول مىشود و به عبارت ديگر عامل اذعان و الزام ذهن به قبول مفاد كلى برهان همان خود برهان است و بس . چيزى كه هست اين است كه در مورد هر اذعان و حكمى لازم است كه ذهن قضيهء مفروضه را به طور وضوح تصور كند تا بتواند به آن اذعان داشته باشد . احتياج به موارد خاصه در مسائل رياضى براى تصور مفاد برهان است نه براى تصديق به آن . مشارٌ اليه سپس در مقام فرق بين استقرا و استدلال قياسى و برهان رياضى چنين مىگويد : « به وسيلهء همين مطلب اساسى است كه بايد بين قياس كه در آن تجربه دخيل نيست و استقرا ، كه مبتنى بر تجربه است ، امتياز گذاشت و تعريفى راكه معمولًا از قياس مىكردهاند ( استدلالى كه در آن ذهن از يك قضيهء كلى به قضيهاى كه كمتر كلى است مىرسد ) اصلاح نمود و از اين استدلال ، تعريفى كرد كه هم بر قياس صورى كه در آن ذهن حكم كلى را دربارهء افراد آن اعمال مىكند منطبق شود و هم بر برهان ( برهان رياضى ) كه در آن فكر از « كمتر كلى » گذشته به « كلى بيشتر » مىرسد . ما به الاشترك قياس صورى و برهان رياضى اين است كه در هيچيك از آن دو ، ذهن متوسل به تجربه نمىشود و خود ذهن روابطى را كه منطقاً ضرورى است بين افكار برقرار مىكند . . . پس بهتر اين است كه در تعريف قياس و يا استدلال استنتاجى بگوييم كه ، آن قولى است مؤلف از قضايا كه بين تصورات رابطهء ضرورت برقرار مىسازد . قياس صورى يكى از موارد جزئى قياس ( استنتاج ) است و در آن ، معانى و مفاهيم يكى از ديگرى بيرون كشيده مىشود ، براى اينكه بعضى مندرج در بعضى ديگر و بعضى نسبت به بعضى ديگر عامتر است ؛ مثل فانى كه عامتر از انسان و انسان عامتر از سقراط است ( در مثال « سقراط انسان است و انسان فانى است ، پس سقراط فانى است » ) و سقراط در ضمن انسان است و انسان در ضمن فانى مندرج است . و آن حكمى كه براى « شامل » به طور كلى